تبليغاتX
دلنوشته هايم براي وقت نبودنم


دلنوشته هايم براي وقت نبودنم

با من اكنون چه نشستن ها خاموشي هاست با تو اكنون چه فراموشي هاست

بر من در وصل بسته می دارد دوست

                            دل را به جفا شکسته می دارد دوست

بگذشتی ام غم تو نگذاشت مرا

                            حقا که غمت از تو وفادار تر است

 

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:24 توسط رها| |

شب ها كه سكوت است و سكوت
است و سياهي
آواي تو مي خواندم از لایتناهي
آواي تو مي آردم از شوق به پرواز
شب ها كه سكوت است و سكوت است و سياهي
امواج نواي تو به من مي رسد از دور
 ..وين شعله كه با هر نفسم مي جهد از جان
 خوش مي دهد از گرمي اين شوق گواهي
ديدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
 من سرخوشم از لذت اين چشم به راهي
اي عشق تو را دارم و داراي جهانم
 همواره تويي هرچه
تو گويي و تو خواهي

 


 

 
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:50 توسط رها| |

هيچيم نيس!!!!همه چي دارم،هرنعمتي كه خداي مهربون ميتونه به بنده هاش بده دارم.پس هيچي نبايد كم داشته باشم.اما چرا حس ميكنم خاليم؟تهيم؟مثه نهالي ام كه تكيه گاهي نداره وكوچكترين نسيمي تكونش ميده،منقلبش ميكنه؟چرا؟خيلي بهش فكر كردم.دنبال اين بودم كه چي كم دارم.چي باعث شده انقد سست شم،انقد بي اراده...؟؟؟

شده تابه حال همه چي داشته باشي وحس كني هيچي نداري؟خداكنه هيچ بنده اي چنين حالي پيدانكنه كه اين حال يكي از جانكاه ترين احواليست كه به سراغ انسان مياد.به سراغ انسان مياد يا انسان ميره سراغش؟نمي دونم...

شده تابه حال تو اوج خوشي و شلوغي اطرافت حس كني تنهايي؟هيچ كسيونداري؟شده تابه حال شاهد بارش رحمت بي دريغ خدا به زندگيت باشي و ذره اي شاد نشي؟شده حس كني تنهاترين تنهايي؟خداكنه هيچ بنده اي چنين حالي پيدا نكنه...

اين حال اين روزاي منه...حال رهايي كه ديگه رها نيست...ديگه از جنس رهايي و آزادي نيست...اسيره...اسيره دنيايي كه واسه خودش ساخته...

هيچي كم ندارم.آره همه چي دارم.هرچيزي كه يه بنده از خداش ميخواد...اما اصلي ترين نعمتو ندارم...يعني داشتم از دستش دادم....تاوقتي شيريني نعمتي رو نچشيده باشي نداشتنش آزارت نميده اما واي به حال كسي كه نعمتي رو داشته باشه و از دستش بده..اونوقته كه ميسوزي.آتيش همه وجودتو خاكستر ميكنه و باز تكرارميشه اونقدر ميسوزي تا ديگه چيزي از روحت باقي نميمونه...همه جودت خاكستر ميشه...

هيچي كم ندارم اما جاي خالي خدارو تو قلبم،تو وجودم،تو تك تك لحظه هام حس ميكنم....ردپاش رو توساحل خاطره هام ميبينم اون زماني كه منو تو آغوش مهربونش گرفته بود اما حالا ديگه واقعا نيست...خودمم...تك و تنها...تو دنياي تاريكي كه واسه خودم ساختم سرگردون دنبالشم...

همه چي دارم اما جاي خالي ايمان از دست رفته ام آتيشم ميزنه....به كي ميشه گفت اين دردو؟كي ميفهمه حال آدمي رو كه ايمانش كه زماني تنها سرمايه اش بود به باد رفته؟؟؟از كي گداييش كنم؟!!!اي خدا به دادم برس.به داد همه اون بنده هاييت برس كه جاي خالي تورو تو زندگيشون احساس ميكنن....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 13:21 توسط رها| |

الیس الله بکاف عبده؟

(آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟!!!!)(زمر آیه ۳۶)

خدا مگه خودت نگفتی فانی قریب؟؟؟پس کجایی؟منو دریاب که جز تو پناهی ندارم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:10 توسط رها| |

سلام

خیلی ناراحتم که برای مدتی نچندان طولانی نمیتونم بیام.اینجا برام  یه سنگ صبوره و خوشحالم از اینکه دوستای خوبی از طریق این سنگ صبورم پیدا کردم که حرفامو گوش میدن و باهام همراه میشن.همه سعیم رو میکنم تا زود برگردم.احساس میکنم نیاز دارم به اینکه یه مدت تنها باشم حتی سنگ صبورم نداشته باشم تا رها شم....بشم رهای قبل...دوست دارم رهای سال های قبل(نه امسال) به استقبال بهار و قشنگیاش بره.برام دعا کنید...اگه دلتنگی اجازه بده تا سال بعد ازتون خداحافظی میکنم...دارم خودمو آماده میکنم تا با سال ۸۷ با همه خوبیا و بدیاش خداحافظی کنم و بسپرمش به آخرین نسیمی که تو آخرین لحظاتش وزیده میشه.شاید تو روزای آخر این سال برام یه اتفاق خوب بیفته.دعا کنید خیییییییییییلی زیاد...

پیشاپیش عیدتون مبارک باشه برای تک تکتون بهترین آرزوهارو دارم...شاد باشید...

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

 در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی

باز کن پنجره را

 و بهاران را باور کن....

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:23 توسط رها| |

سلام خدا...

ديشب شكستم،ديدي نه؟داغون شدم!!!اون لحظه ها ميدونستم داري نگام ميكني...سنگيني نگاهتو احساس ميکردم و از شرم رو نميشد سرمو بيارم بالا و به آسمون خيره بشم مثه قبل...مي دونستم نگرانمي...دیشب حس کردم واقعا تنهام انگار تو یه خلا بودم همه چی خالی بود...تهی از معنا...زمان و مکان برام بی هویت شده بود...دلم مي خواست كنارم باشي.صدات كردم...اونقدر تنها بودم كه وقتي اومدي سراغم شيشه نازك تنهايي هام شكست..صداتو شنيدم..حست كردم.چقد مهربوني تو خدا...من با اين همه بدي كجا و تو كجا؟؟؟!!!چه سخاوتمندانه آغوشتو برام باز كردي و چه مهربون نگام كردي....ديشب از شوق داشتنت داشتم مي مردم.دلم مي خواست براي اولين بار داد بزنم و به همه بگم نگاه كنيد چه خدايي دارم!!!ديگه به هيچ كس و هيچ چيز احتياج ندارم چون تو رو دارم.درست تو لحظه هايي كه تنهاترين تنها بودم اومدي كنارم و همه كسم شدي....ديشب بعد از مدت ها تو آ‎غوشت آرووم گرفتم و حس كردم بخشيديم...دوست دارم خدا....

اگر تنها ترين تنها شوم

باز هم خدا هست

اوست كه جانشين همه داشتن ها و نداشتن هاست...

نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:56 توسط رها| |

عقل مي گويد بمان

و عشق مي گويد برو....

و اين هردو

            عقل و عشق را

خداوند آفريد

تا وجود انسان درحيرت ميان عقل و عشق معنا شود.....

                     ****************************

                  (اربعين حسيني رو تسليت ميگم به همتون)

اگه دلتون شكست و قطره اشكي از چشاتون جاري شد به ياد مام باشيد...التماس دعا



نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:32 توسط رها| |

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 11:28 توسط رها| |

سلام خدا!!!

خيلي وقته باهات حرف نزدم.خيلي وقته كه دستامو محكم كردم تو گوشام تا نشنوم صداتو.خيلي وقته كه واسه خاطر دوري ازت سرم به سنگ ميخوره و نمي فهممم....

خوبي؟؟؟؟؟؟

چه سوال احمقانه اي...ببخش كه مزاحمت شدم.مي دونم دير وقته و سرت شلوغه.مي دونم كه الان سرگرم بنده هاي تكه تكت هستي.اونا كه نمونه اش رو خيلي ديدم و سعي كردم مثه اونا خوب شم.يا اداي خوب بودن و در بيارم اما نشد...مي دونم الان داري به صداي قشنگه اون بنده هاييت گوش مي دي كه از همه بريدن،از خواب ناز،از دنياي پوشالي و پليدي كه واسه خودمون ساختيم،از همه كس و هم چيز و پر كشيدن به سوي آسمونت....خوش به حالت كه چنين بنده هايي داري.خيلي حسه قشنگيه .....يادش به خير يه مدتي اين حسه شيرينو داشتم.يادته؟يادته ازت ميخواستم محكم منو بغل كني و موهامو آروم نوازش كني؟يادته منو با تمام وجودت بغل مي كردي و آرومم ميكردي؟؟؟راستشو بخواي خيلي وقت بود يادم رفته بود.اون حسه ناب رو از يادم برده بودم.اما الان دلم هواتو كرد.هواي آغوش مهربونتو ،كاش يه باره ديگه منو ميگرفتي تو آغوشتو مي گفتي:رها....آهاي رها...با توام....داري كجا ميري؟من اينجام...نميذارم حتي يه لحظه تنها باشي....و بعد اون حسه شيرينو با تك تك سلولام،بند بند و جودم تجربه ميكردم.لاقل واسه آخرين بار....حيف....حيف كه گناهام نميذارن بيام اون بالاها تو بغلت...راستي خدا!اونوقتا كه منو بغل ميكردي من مي اومدم تو قلمرو ملكوتيت يا تو مي اومدي رو زمين خاكي ما بنده هات؟تو اتاقم؟....لابلاي نوشته هام....فكرم....حسم....؟؟؟؟...چه فرقي داره؟مهم اينه كه پيشم بودي...پيشت بودم...

ببخشيد داشت يادم ميرفت سرت شلوغه.زوده زود حرفامو ميزنم تا به بنده هاي گلت برسي.وقتتو نميگيرم.

خدا جونم يه چيزي هس كه فقط به خودت ميتونم بگم.به تو كه بهترين خدايي.به تو كه با همه بديام بهم فرصت دادي تا زنده باشم.نفس بكشم.بدوم،بخوابم، گريه كنم،بخندم،حس كنم،حس شم ،ببينم بشنوم.بخونم و حتي برات بنويسم.....با همين دستاي گناهكارم...

ميخوام بهت بگم كه دلم برا معصوميت از دست رفته ام تنگ شده...دلم براي حسه شيرين با تو بودن تنگه...براي شنيدن صدات....براي حس كردنت كنارم...تو قلبم..تو ذهنم...جايي نزديكتر از رگ گردنم...نمي دونم هنوزم اونجايي يا نه....كاش باشي...اگه رفتي...آدرس جديدتو بهم بده تا گمت نكنم.تا وقتي كه بنده هات رنجوندنم، وقتي كه پر شدم از خواستنت يه جا داشته باشم كه بيام سراغت.بيام و خودمو بندازم تو بغلتو به حال خودم گريه كنم...ميخوام بهت بگم اگه انقد بد شدم كه ديگه دوستم نداري پس چرا با نشونه هاي مختلف منو ميكشوني طرفت؟يعني هنوزم...؟محاله...با چنين بنده اي مدارا كردن محاله....اما اين نشونه ها چين؟اون خواب....؟؟؟؟؟؟يا اون خانومي كه منو به ياد تو انداخت..هنوزم قيافش يادمه تو چشام خيره شده بود و هي ميگفت...رها...تو مسئولي...

وااااااي خدا.چي ميگفت؟؟من مسئولم؟؟؟؟؟مني كه حتي خودمم گم كردم چطور ميتونم گمشده ديگران باشم؟؟؟؟؟؟؟خدا داري با من چي كار ميكني؟؟؟نميخواي آرومم كني؟؟؟گاهي حست ميكنم.همين كناري...كنارم نشستي و داري نگام ميكني...كاش هيچ وقت نري از پيشم..كاش هيچ وقت منو از بغلت رها نكني....كاش به يادم باشي....

كاش منم يكي از اون بنده ها بودم كه با افتخار نشونشون ميدي به فرشته هات...نه مايه ي سرافكندگيت..چي دارم ميگم؟؟؟سرافكندگي تو؟؟نه اين منم كه شرمسارم.اين منم كه پشيمونم،خسته ام،از خودم و دنيايي كه ساختم،از آدمايي كه از كنارم ميگذرن و باهام غريبه ان...از ....خودت ميدوني چي ميگذره تو اون دلم.نه؟خودت از طوفان درونم خبرداري.كاش ناخدا تو بودي،آخه خداجونم من اولين بارمه كه طوفاني شدم،بلد نيستم بايد چي كار كنم،تو ناخدام باش تو منو ببر اونجا كه بايد برم،تو تنهام نذار.....

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.التماست ميكنم تنهام نذار....اين بندهاتو شاهد ميگيرم.جلو همه اينا اعتراف ميكنم به ناسپاسيام،به بي حرمتيام به شكستن عهدم،عهدي كه باهات بسته بودم و بيرحمانه شكستم!!چقدر پستم من....چقدر صبوري تو!!!!!!چگونه تاب مياري تماشا كردنم را؟؟؟

ببخش خيلي طولاني شد!!!!!!!!!!!!

ديگه حرفي ندارم،يعني دارم،خيليم دارم،همه وجودم حرفه،حرفايي كه فقط خودت ميفهمي،و دردهاي جانكاهي كه تنها درمانش تويي.دردهايي كه تاب ندارم بيش از اين در سينه ام نگهشان دارم.پس به دادم برس....قسمت دادم كه به دادم برسي وگرنه ....وگرنه چي؟؟خيلي پرويي واسه خدام تعيين تكليف ميكني؟؟؟

ببخشيد...وگرنه هيچي..هيچ كاري نميتونم و نميخوام بكنم....

پروردگارا خودمو ميسپرم بهت.هيچي ازت نميخوام،نه اون آرزوهاي طول و درازمو نه اون حاجتايي كه تا حالا برآورده كردي،فقط ميخوام باهام آشتي كني...دارم منت كشي ميكنم.. ببين...شرم و تو نگاهم بخون... .نميخواي آشتي كني؟!!!

تموم شد.

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:29 توسط رها| |

قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

ومن چقدر ساده ام

كه سال هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان

به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام.....

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:36 توسط رها| |

(كسي كه فرياد استمداد برادر مسلماني را بشنود ولي به ياري او نشتابد مسلمان نيست)

                                                                                                  رسول اكرم (ص)

تا به كي رنج انسان را ديدن و تاب آوردن؟كجايي اي موعود مشتاقان؟وعده ديدار به سر نيامد؟

آقا جانم حتم دارم كه اين همه مظلوميت را ميبيني و قلب مهربان و بزرگوارت با ديدن اين صحنه ها بي تابتر مي گردد....حتم دارم غزه امروز يادآور كربلايي است كه ماتم آن همچنان وجود پاكت را مي سوزاند.مولايم،اي مقتداي انسان هاي آزاده،كي خواهي آمد؟

دل هاي داغدارمان ،چشمان منتظر و بيمناكمان تو را مي خواهند.اي عدل وعده داده شده امروز كجايي؟صحراي كربلا؟يا در ميان انبوه اجساد كودكان غزه؟به خدا قسم كه قلب هاي رنجورمان بيش از اين تاب تماشاي حق كشي ها را ندارد.....

تو بيا،تنها تو بيا.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:6 توسط رها| |

وقتی که از خیابونای نم زده و سرد شهرمون می گذرم و شهر و سیاه پوش می بینم ناخود آگاه یاد بچگیام می افتم.یاد بوی اسپند و صدای زنجیر زدن عزادارا،پارچه های مشکی که با اون  سراسر خیابون رو مي پوشوندن، علم و شربت و ....و مادبزرگم که یه گوشه می نشست و آرووم آرووم اشک می ریخت... اما هرچی که می گذره نوع عزادار ی هامون تو محرم هم متفاوت تر می شه.زمان بچگی ما عزاداری ها خیلی ساده تر بود و می شد تعریفی رو که از عزاداری تو ذهنمون داریم اونم براي بزرگواري مثل امام حسين(ع)  در اون نوع عزاداری پیدا کرد.هرچی می گذره نوع عزاداری هامونم فرق می کنه...شاید خیال می کنیم داریم مدرن میشیم.نمی دونم....سینه زدن تو هیئتا جای خودشون رو دادن به اشغال کردن خیابونا و راه بندون و صداهای گوش خراشی که تا پاسی از شب همه شهر رو بیدار نگه می داره .صدای تبل و سنج که خودش هم نوعی مزاحمت بود جای خودش رو داده به ارگ!!!!باور نمی کنید؟؟؟باورش سخته اما همیشه حقیقت زشتی هایی هم داره. اسمش رو هم گذاشتن عزاداری و شور حسینی...ارزش کار امام حسین و قیامی که کرد بیشتر از این حرفاست که بخوایم تو این نوع عزاداری خلاصه اش کنیم. بعضی از این کارایی که ما تو ۱۰ شب محرم خلاصه اش می کنیم و اسمش رو هم گذاشتيم عزاداري فقط آبروي شيعه رو مي بره و جز اين معناي ديگه اي نداره...چرا عزاداري براي آن بزرگواران بايد جايي باشه براي خالي كردن عقده هاي جوونا كه تمومي نداره!!!!چرا؟؟؟كجاي دنيا سراغ داريد كه براي عزاداري چنين بزرگواراني اين چنين كنند؟؟؟؟چرا سينه زني و حضور در هيئت ها جاي خود را به خيابان گردي و مزاحمت داده؟؟؟كاش به جاي همه اين كارها توي مساجد، هيئت ها، روضه هاو تكيه هاو...حضور پيدا كنيم و معني واقعي عزاداري رو درك كنيم.كاش بفهميم كه عزاداري براي چنين عزيزاني معني زيباتر و عميق تر از اين داره كه منجر به بهت جهان و وحشي خطاب كردن شيعه ها بشيم.چرا انسان بايد براي نشون دادن دردي كه از اون واقعه داره دست به قمه زني و...بزنه تا نشون بده درك كرده اون زمان چه اتفاقي تو كربلا افتاده؟؟؟؟

شايد خيلي ها با اين نظر من مخالف باشن.ممكنه بگيد بايد كل شهر عزادار باشه و نشون بديم كه ناراحتيم اما من فقط يه چيز در جواب اين آدما ميگم اونم اينه كه از خودتون بپرسيد ببينيد آيا واقعا آقامون،مولامون،عزيزي كه به خاطرش مشكي مي پوشيم و عزاداري مي كنيم از اين دسته كارهايي كه جديدا رواج پيدا كرده راضيه؟؟؟؟آيا خودتون راضي هستيد كه افكار جهاني رو نسبت به اعتقادات شيعه انقدر خراب كنيد؟؟؟؟آيا راضي هستيد كه با مزاحمت هايي كه تا نيمه شب طول ميكشه باعث آزار ديگران بشيم؟؟؟؟

من فكر نمي كنم هيچ انساني از آزار ديگران لذت ببره.آقايي كه همه مون مديونش هستيم اون قيام رو به پا نكرد تا ما براش اينگونه عزاداراني باشيم.اون قيام واسه اين بود كه درك كنيم انسانيم!!!!!اميدوارم روزي برسه كه ارزش اون كار رو درك كنيم و عزادار واقعي باشيم.

پي نوشت:باز هم تكرار مي كنم كه قصد من از گفتن اين مطالب زير سوال بردن عزاداري نيست.تنها هدف من اعتراض به اعتقاداتي است كه كم كم گونه اي از رفتار ما شده و اين اعتقادات آثار مخربي در اسلام داره.قصد من اعتراض به رفتارهايي است كه ارزش قيام حسيني رو كم مي كنه.قصد من اعتراض به خرافاتيه كه همه مون تو اين ايام كم و بيش راجع به اونها مي شنويم.تنها همين.

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 12:4 توسط رها| |

حتما با اسم دهن پر كن و باكلاس (BRT) آشنا هستيد؟قبل از اينكه مزاياي اين پديده نوين كه حاصل خلاقيت شهرداري براي رفاه حال همشهريان است رو بگم به اطلاعتون مي رسونم كه فقط اسمش با كلاسه!براي استفاده از اين وسيله عمومي بايد كلاس و فرهنگتون رو در ايستگاه جا بذاريد و بعد وارد بشيد وگرنه هرگز به مقصد نخواهيد رسيد.

اما مزاياي اين پديده.........

1.سرعت بالاي اين وسيله كه ميتونه در عرض 50 دقيقه شما رو از انقلاب به تهرانپارس برسونه.البته اگه مدت زمان تلف شده در ايستگاه رو در نظر نگيريم.اگر بخوايم اونو حساب كنيم حدود.30/1 ميشه!!!(با كمي اغراق البته)

2.هزينه كم يا بهتر بگم عدم پرداخت هيچ هزينه اي!البته اگه وجدان نداشته باشيد!!!!!(با عرض معذرت)

3.كاهش باور نكردني سايز به دليل فشارهاي پي در پي كه به شما وارد ميشه .تنها عضوي كه شايد از اين فشارها در امان بمونه صورت مباركه!ا!!!تازه اونم شايد...

4. افزايش مهارت شما براي ايستادن روي پاهاي مبارك بدون هيچ نقطه اتكايي!با توجه به سرعت بالاي اين پديده و ميله هايي كه براي بلند قامتان نصب شده شما ميتونيد در عرض يك هفته ياد بگيريد چطور رو پاهاي خودتون بياستيد!

5.كشف استعداد هايي كه هيچ وقت مجالي براي شكوفايي آنها نداشته ايد.مثلا خيلي سريع متوجه ميشيد كه چقدر توي هول دادن مهارت داشتيد و خبر نداشتيد.يا الفاضي كه در دعوا هاي تكراري به كار ميبريد كه تا به حال نمي دانستيد اينا رو بلديد!

6.شما حتي ميتونيد دستان خود را بلند كنيد.به خاطر كمبود ميله در اين پديده شما ياد ميگيريد كه چطور دستان خود را از وسط صورت ساير همشهريان رد كنيد و بعد از پشت سر گذاشتن نيم متر يا بيشتر(بستگي به توان خودتون داره)ميله مورد نظر را لمس كنيد.به مرور زمان دستان شما طبق نظريه داروين مثل گردن زرافه بلند خواهد شد.!!!

7.افزايش توانايي خارق العاده اي كه باعث ميشه بتونيد خودتون رو از وسط موانع رد كنيد.هميشه اين سوال واسم مطرح بود كه چطور ميشه از روي آدما رد شد؟اكه اين دغدغه شماهم هست پيشنهاد ميكنم يك بار مسافرت درون شهري رو با (BRT) امتحان كنيد!!!!!!

8.اگر جزء آن دسته از جواناني هستيد كه آرزوي موج مكزيكي روي دلتان مانده باز هم پيشنهادم رو تكرار ميكينم.ميتونيد با كمترين هزينه جذابترين لحظات رو با ساير همشهريان موج مكزيكي بريد...دوزشم بستگي به دست فرمون آقاي راننده داره!!!!!يه وقتايي از مكمزيكم اونورتر ميره......

و در آخر اينكه................

(اين روزها همه T‏BR‏‏‏‏ سوار ميشوند شما چطور؟؟؟؟؟؟)

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:45 توسط رها| |

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

                      دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

                                                     « دکتر علی شریعتی »

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:25 توسط رها| |

  در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می

تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

و ...

در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های

دهشتناک عذا برمی افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.

هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.

بدانگونه که احساسش می کنند، هست.

انسان یک لفظ است،

که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..

هرکسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه، خدا بود

       عيد سعيد قربان مبارك

 

    التماس دعا از همه شما دوستاي خوبم دارم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:43 توسط رها| |

نمی خوانی چرا ما را؟

 مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که می ترساندت از من؟

اين منم پروردگار مهربانت خالقت

اینک صدایم کن مرا با با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غريب این زمین خاکیم

آیا عزیزم حاجتی داری؟

تو اي از ما

كنون برگشته اي اما

كلام آشتي را تو نمي داني؟؟؟

ببينم چشم هاي خيست آيا گفته اي دارند؟

بخوان ما را

خجالت مي كشي از من؟

بگو جز من كس ديگر نمي فهمد

به نجوايي صدايم كن

بدان آغوش من باز است

براي درك آغوشم

شروع كن يك قدم با تو

تمام گام هاي مانده اش بامن..............


                            ************************************

با عرض معذرت به خاطر اشتباههاي تايپي.به بزرگي خودتون ببخشيد.سعي كردم 2درستشون كنم.از توبه شكسته هم به خاطر تذكرش ممنونم.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:59 توسط رها| |

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟

 

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو ردیده حصارم چه کنم

 

من کزین فاصله غارت شده چشم توام

چون به دیدار تو افتد سروکارم چه کنم؟

 

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:20 توسط رها| |

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:5 توسط رها| |

 

داستان ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم می رفتم تنها تنها

و صبوری مرا کوه تحسین می کرد....

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:37 توسط رها| |

  امروز صبح که از خواب بیدار 

  شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف

  بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی 

   که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که

  خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. 

  وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

   می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من

  بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی

  منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک

  صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

  خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن

  دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با

  خبر شوی.

  تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان

  می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم

  قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت

  می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم

  نکردی.

  تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای 

  انجام دادن داری.

  بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم

  تلویزیون را دوست داری یا نه؟

  در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از

  روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

  نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه

  انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه

  می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

 موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به

  اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً

  به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من

  همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از

  آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو

  چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز 

   منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از

   قلبت که متشکر باشد.

  خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته

   باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق

   تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:47 توسط رها| |

سلام.از روزي كه اسم دانشجو رو روم گذاشتن پيش خودم فكر كردم خب ديگه حالا قرار وارد يك اتوپيا(همون مدينه فاضله افلاطون)بشم و ديگه هر چي بخوام در اختيارمه بهترين اساتيد و امكانات بهترين مباحث درسي و كلاس هاي آزاد و دوست داشتني كه توش استاد متكلم وحده نيست و......اما تو همون برخورد اول اين كاخ آرزوهام كه به خاطرش درس ميخوندم از هم پاشيد و راستش رو بخوايد هنوز كه هنوزه هيچ كاخ كه چه عرض كنم هيچ آلونكي هم جايگزينش نشد....تو اين يك ماه و نيم همش اين سوال تو ذهنم با صداي بلند مثل ناقوس كليسا تكرار ميشه كه اين بود اون چيزي كه من ميخواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا تو اين وضعيت كه هر بقالي رو ميبيني يه مدرك ميفروشه و تا سالها صداش در نمياد تا حدي كه ميتوني وزير بشي درس خوندن واسه ورود به چنين دانشگاه هايي چه ارزشي داره؟؟؟؟روزاي خوش نوجوني رو زير خروارها تست و كتاب گذروندم و جوري خوندم كه الان يك كلمه هم يادم نيست و حالا ادعا دارم تو بهترين دانشگاه دارم درس ميخونم...چه درسي؟؟؟؟چه بهتريني؟؟؟اينا همش كشكه....وقتي موسسات رنگ و وارنگي رو ميبينم كه مدرك ميدن بدون هيچ سختي و همون مدركي رو ميدن دست ديگران كه بعد 4 سال خون دل خوردن و سر و كله زدن با امثال اساتيد ما چه انگيزه اي ميمونه واسه من نوعي؟؟؟؟اگه يك بار ديگه متولد بشم.هيچ وقت درسي رو نميخونم كه بخواد منو به اينجا برسونه اگه قرار به خوندن باشه واسه خودم ميخونم و اون وقت يه مدرك از همين بقاليها ميخرم.خيلي راحت!!!!!!!!!!!!!!

دانشجو كيلو چنده؟؟؟؟فرهنگ و اتوپيا چيه؟؟؟؟همه اينا از دور قشنگ از نزديك كه تماشاشون ميكني حقيقتش خيلي زشت تره...

اميدوارم بعدا اين نظراتم رو انكار كنم.

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:0 توسط رها| |

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟

 

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 9:45 توسط رها| |

ناتوان گذشته ام ز كوچه ها
نيمه جان رسيده ام به نيمه راه
چون كلاغ خسته اي در اين غروب
ميبرم به آشيان خود پناه
در گريز از اين زمان بي گذشت
در فغان از اين ملال بي زوال
رانده ام از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خيال
اين زمان نشسته بي تو با خدا
آنكه با تو بود و با خدا نبود
ميكند هواي گريه هاي تلخ
آنكه خنده از لبش جدا نبود....
بي تو من كجا روم؟كجا روم؟
هستي من از تو مانده يادگار
من به پاي خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود كنم فرار.....

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:16 توسط رها| |

 

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به كوه خواهد زد

به غار خواهد رفت!

بيا به حال بشر ها هاي گريه كنيم

كه با برادر خود هم نميتواند زيست

چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند؟

چنين گسسته عناني كجا تواند رفت؟

صداي غرش تيري دهد جواب مرا

_به كوه خواهد زد

به غار خواهد رفت

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد....

سلام.اين چند روزه اتفاقاي جالبي افتاد كه سر فرصت همه شون رو ميگم.اين شعر هم به خاطر آشناييم با يكي از فرقه هاي جديد بود كه هنوز تو شوكش موندم.چه طور ميشه آدم تو قرن 21 انقدر بي عقل باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو پست بعديم براتون از عقايد مسخره شون مينويسم و آدرس يك بلاگ كه يكي از همون معتقدين به اين فرق بوده و حالا از اين دين برگشته و شيعه واقعي شده.

خيلي خيلي جالب بود.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:22 توسط رها| |


زماني در شهر باستاني افكار دو مرد دانشمند زندگي مي كردند كه با هم بد بودند و دانش يكديگر را به چيزي نمي گرفتند.زيرا كه يكي وجود خدايان را انكار مي كرد و ديگري به آنها اعتقاد داشت.

يك روزز آن دو مرد يكديگر را در بازار ديدند و در ميان پيروان خود درباره وجود يا عدم خدايان به جروبحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند...

آن شب منكر خدايان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاك انداخت و التماس خدايان كرد كه گمراهي گذشته او را ببخشند...

در همان ساعت آن دانشمند ديگر آن كه به خدايان اعتقاد داشت كتابهاي مقدس خود را سوزاند،زيرا كه اعتقادش را از دست داده بود!!!!!.....

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 14:47 توسط رها| |

نيست معبودي به حق جز خداي بزرگ و بردبار

نيست معبودي به حق جز پروردگار عرش كريم

 و سپاس به پروردگار عالميان

بار خدايا!من از تو ميخواهم موجبات رحمتت را

و تصميمات آمرزشت را و بهره از هر نيكي و سلامت از هر گناه

 بار خدايا گناهي بر من منه كه نيامرزي

و اندوهي كه بر نگيري و نه بيماري كه بهبود نسازي

و نه عيبي كه نپوشي و نه رزقي كه فراوان كني

و نه ترسي كه امنيت ندهي

و نه بدي جز آنكه بگردانيش

 

(((في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا و لهم عذاب اليم بما كانوا يكذبون)))

دلهاي آنها مريض است،پس خدا بر مرض (جهل و عناد)ايشان بيفزايد(اين جمله نفرين است بر منافقين از خدا)و آنها راست عذابي دردناك بدين سبب كه دروغ ميگويند(و با اهل ايمان دورنگي و ريا و نفاق ميكنند)

خداي خوبم.اي بهترين معبود.!بازم شرمندم كردي.بازم با نعمتات منو وادار كردي تا به عظمتت اعتراف كنم.به مهرباني و لطفت.فكر نميكردم انقدر زود جوابمو بدي.ممنونتم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:37 توسط رها| |

            «دوستان به كه ز وي ياد كنند دل بي دوست دلي غمگين است »

  "ديوانه و زنجير"

گفت با زنجير در زندان شبي ديوانه اي

  عاقلان پيداست كز ديوانگان ترسيده اند

من بدين زنجير ارزيدم كه بستندم به پاي 

  كاش ميپرسيد كس كايشان به چند ارزيده اند

دوش سنگي چند پنهان كردم اندر آستين 

   اي عجب آن سنگها را هم ز من دزديده اند

سنگ ميدزدند از ديوانه با اين عقل و راي 

   مبحث فهميدني ها را چنين فهميده اند

عاقلان با اين كياست عقل دورانديش را

  در ترازوي چو من ديوانه اي سنجيده اند

از براي ديدن من بارها گشتند جمع 

 عاقلند آري چو من ديوانه كمتر ديده اند

جمله را ديوانه ناميدم چو بگشودند در 

 گر بد است ايشان بدين نامم چرا ناميده اند

من يكي آئينه ام كاندر من اين ديوانگان

 خويشتن را ديده و بر خويشتن خنديده اند

آب صاف از جوي نوشيدم مرا خواندند پست

 گرچه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند

به كه از من باز بستانند و زحمت كم كنند

 غير از اين زنجير گر چيزي به من بخشيده اند

ما نميپوشيم عيب خويش اما ديگران 

 عيبها دارند و از ما جمله را پوشيده اند

ننگها ديديم اندر دفتر و طومارشان 

 دفتر و طومار ما را زان سبب پيچيده اند

ما سبكساريم از لغزيدن ما چاره نيست

 عاقلان با اين گرانسنگي چرا لغزيده اند....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:55 توسط رها| |


وقتي ماه رمضون شروع ميشه خيليا قصد ميكنن كه ختم قران بكنند،هر روز يه جزء از قران رو ميخونند و بهره از بركاتش ميبرند.من هم خيلي سالها قصد كردم تا اين كار رو انجام بدم اما هر دفعه به دلايلي نشد و ميشه گفت توفيقش رو نداشتم.

ديشب تو راديو(نزديك افطار)سخنراني پخش شد كه خيلي ذهنم رو مشغول كرد،آقاي سخنران ميگفتن كه بايد روزي يك جزء رو تموم كنيم و اگر نكنيم، هر دليلي كه داشته باشه بهانه است.ما ميتونيم در عرض يك ساعت يك جزء رو بخونيم......

راستش از اين حرف خيلي ناراحت شدم.اگه شما ميتونيد در يك ساعت يك جزء بخونيد من نوعي، دو ،سه ساعت طولش ميدم و خوندنم هم به خصوص آخراش ديگه خوندني نيست كه سفارش شده و هدف من ميشه تمام كردن هر چه زودتر ....انگار كه دنبالم كردن...اين نوع خوندن نه از نظر خدا و نه از نظر بنده هاش به هيچ دردي نميخوره....مگه قران خوندن ختم به ماه رمضون ميشه كه بخوايم تو اين يه ماه سريع تمومش كنيم و ببنديمش و بذاريم رو طاقچه تا ماه رمضون سال بعد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه اين آقاي سخنران تو يك ساعت ميخونن واسه اينه كه سالهاي سال قران خوندن.من نوعي كه تازه ميخوام شروع كنم تكليفم چيه؟طوطي وار بخونيم و هيچ بهره اي نبريم؟من كه فكر نميكنم خدا هم اين نوع قران خوندن رو بپسنده....

يه بنده خدايي براي اينكه حرف اين آقاي سخنران رو توجيه كنه گفت كه قران خوندن نور چشم رو زياد ميكنه....تو اين روزگار،تو اين دنياي ماشيني و دور از رنگ خدا كه واسه خودمون ساختيمم بيشتر به نور چشم نياز داريم يا نور قلب؟نور دل؟نور روح؟....قلب و روح منه كه زندگي ميكنه نه جسمم....نه چشمم...بدون نور چشم ميشه زندگي كرد اما بدون نور قلب....

ترجيح دادم به جاي ختم روزانه يك جز از سخنان محبوبم،هر روز فقط چند صفحه از اين گنجينه پر گوهر رو بخونم و به معناش توجه كنم.به اينكه خداي خوبم در وراي اين الفاظ چه هدفي رو دنبال كرده...و قصدش از وحي اين آيه و اين سوره چي بوده...قراره ما چي از اين آيه بفهميم...

حس من اينه كه بيشتر از هر چيزي نياز دارم به تابيدن انوار الهي بر ذهن و دل و جانم....براي همين ميخوام كه به معناي اين آيات توجه كنم.كاري كه امروز  كافرين و پيروان ساير اديان براي شناخت دين و خدامون انجام ميدن....تا حرفاي خدامون رو عليه خودمون به كار برند...

قصدم اينه كه اگه بتونم،هر روز يه آيه يا چند آيه رو با معنيشون براتون بنويسم كه اگه مثل خيليا وقت خوندن يك جزء رو ندارين حداقل يه آيه اش رو با معني بخونين و در حس خوبم شريك بشيد....

(((ان الذين كفروا سواءعليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لايومنون)))

كافران را يكسانست بترساتي يا نترساني،ايمان نخواهند آورد

 (سوره بقره آيه 6)

(((ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم)))

قهر خدا بر دلها و گوشهاي ايشان مهر نهاده و بر ديده هاشان پرده افكنده كه فهم حقايق و معارف الهي را نميكنند و ايشان راست عذابي سخت.

 (سوره بقره آيه 7)

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:55 توسط رها| |

گفته بودم زندگي زيباست

گفته و ناگفته اي بس نكته ها كانجاست

آسمان باز، آفتاب زرد

باغ هاي گل،دشت هاي بي در و پيكر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهي ها در بلور آب

خواب گندم زارها در چشمه مهتاب

آمدن، رفتن، دويدن ،عشق ورزيدن

در غم انسان نشستن

پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن

كار كردن، كار كردن، آرميدن

دل به روياي گرم و دامن گير شعله بستن

آري ،آري، زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرينه پا بر جاست....

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:3 توسط رها| |

سلام

حدود دو ساعت قبل،شايدم كمتر،يكي از مهم ترين اتفاق هاي زندگي من افتاد....بعد از دوازده سال درس خواندن و حساب پس دادن در چهار ساعت بالاخره نتيجه اش رو ديدم...نتيجه ي زحمتاي پدر و مادر مهربانم،الطاف بي پايان و سخاوتمندانه ي خداي خوبم،زحمات معلمام (از اول دبستان كه هيچ وقت خاطره ي خوبي ازش نداشتم تا پارسال) و در آخر زحمتاي همراه با شيطنت خودم....

بالاخره ديدم لحظه اي رو كه شايد آرزوي خيلي از پشت كنكوريا باشه....آرزوي ديرينه كودكي خودمان....حالا بهش رسيدم ...من تنها نبودم....بيشتر از من ديگران براي تحقق آرزوم تلاش كردن...پدر و مادرم كه از هيچ چيز براي من دريغ نداشتند و در مقابل زحمتاشون قدرنشناسي منو ديدن....نميدونم چه طوري، باچه زبوني، با چه كلامي  ازشون تشكر كنم....نميدونم چه كار بايد بكنم تا مهربانياشون رو جبران كنم....

امروز بيش از پيش حضور سبز خداي خوبم رو در قلبم حس كردم...حسش كردم....حسي رو كه روز كنكورم هم تو تمام مسير و تمام لحظاتش براي اولين بار تجربه كردم....ياد روزي افتادم كه تو تمام راه با خدام مناجات كردم و ازش كمك خواستم و چه زيبا حضورش را در قلبم،فكرم،روحم،جسمم حس كردم.خدا رو در تمام اجزاي وجودم جاري ديدم و چه زيبا بود برايم اين حس تازه....الانم اين حس رو دارم..كاش ميشد اين احساس ناب و طلايي را به ابديت پوند زنم و به هر آن كه دوستش دارم هديه كنم...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:16 توسط رها| |


Design By : Night Skin