X
تبلیغات
گاهی خوشی...گاهی غم

گاهی خوشی...گاهی غم

یک روز رسد غمی به اندازه کوه..یک روز رسد نشاط به اندازه دشت..در سایه کوه باید از دشت گذشت..

قرار نبود چشای من خیس بشه...

 

امروز قرار بود با اومدنت به زندگیم بهترین روزم باشه

اما شده تلخ ترین ....

قرار بود جمع 2نفره مون رو 3 نفره کنی ...

قرار بود تو اغوشم لمست کنم....

ببوسمت...

    

قرار بود با اومدنت  به زمستون سرد م گرمی ببخشی ...

اما رفتی از سوز سرما میلرزم....

قرار بود صورت نازتو ببینم اما نشد که نشد

از وقتی رفتی یه روز هم نشده بیادت نباشم..

 

خیلی ها دلداریم دادن....

خیلی ها رو زخمم نمک پاشیدن...

اما هیچکی به اندازه من نبودنت رو حس نکرد...

اخه با رفتنت درونم وخالی کردی...

          

همیشه دلم میخواست بفهمم دختر بودی یا پسر...

با خوابی که دم صبح دیدم ...

انگار خدا بهم فهموند دختر نازم بودی...

بعداز نماز صبح خوابتو دیدم یه دختر نازبا یه صورت گردوسفید...

هنوز تو ذهنمه...

 

تو اغوشم گرفتمت حتی بهت شیر دادم...

اخ چه حس شیرینی بود...

اما زود تموم شد...

 

            

امروز اشکام تلخ تر از همیشه بود...

خیلی...

 

                    

همیشه بیادت هستم ...

کاش میموندی پیشم...

بخدا مامان خوبی میشدم...

 

                      

+ نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1391 ساعت 1:5 AM توسط یاس مهربون |


خاطرات مسافرت به مشهد...

 

سلام به دوستای گلی که دلم براتون یه ذره شده...

بعد از 2ماه یابیشتر اومدم نت ......

خیلی خیلی دلتنگتون شدم ....

هر چی سعی میکردم بیام نمیشد نمیدونم چرا...

امروز واقعا خوشحالم که تونستم اخر بیام پیشتون وبنویسم....

امیدوارم همه استفاده کامل رو از ماه کرده باشیم و عزاداری همه

مقبول درگاه حق تعالی قرار بگیره...

از همه دوستای عزیزی که تو این مدت سر زدن ومن نتونستم جبران کنم عذر میخوام.....

تو این مدت حسابی مشغول بودم ....

همونجور که

بهتون قول داده بودم عکسایی از مسافرت رو براتون گذاشتم

امیدوارم جبران غیبتم بشه

این اسمان قشنگ هم یکی از عکساس که گرفتم...

و بقیه در ادامه مطلب گذاشتم باهمون رمز قبلی...

هر کسی فراموش کرده میتونه بپرسه

 

 

 

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1391 ساعت 7:12 PM توسط یاس مهربون |


یاسی از سفر برگشت...


سلام عزیزای من .....خوبین؟

تو این مدت که نبودم حسابی دلتنگتون شدم ......

من یکشنبه شب برگشتم ولی اینقد سرم شلوغ بوده نتونستم اپ کنم ......

اما به وب  بعضی ها سر زدم....... 

خدا رو شکر ماهم به سلامتی برگشتیم ...کلا سفر خوبی بود وخوش گذشت و از همه چی بهتر این بود 

که امام رضا ما رو طلبید ومشهد هم رفتیم

بعد از ماه عسلم که تقریبا 2سالی میشه دیگه نرفته بودم.....

تنها فرقی که این سفر برای من  داشت این بود که به هر شهری میرفتم  به دنبال دوستای وبلاگی بودم  

به همه خیره میشدم ..همسری میگفت کاش شماره هاشون رو داشتی تا بتونی ببینشون..

 بعضی وقتها  تو فکرم دیدنتون رو تجسم میکردم....

اما تو این دنیای رنگارنگ  بس که ادمای دورو وجود داره بعضی ها واقعا نمیتونن اعتماد کنن  

با خودم میگفتم کاش همه با هم صادق بودن تا میتونستیم راحت ارتباط بر قرار کنیم ...

من نمیدونم از روی سادگی  ومهربونیمه  یا حتی نمیدونم کارم درسته یا نه چون واقعا به دوستای وبم اعتماد دارم 

وحرفهاشون ووجودشون برام مهمه ... 

دیدن همتون تو این دنیا برام شده ارزو....

خیلی دوستون دارم...

دلم میخواد ارتباطمون بیشتر شه ...

بشیم مثل دوستای حقیقی ......

خدا رو شاکرم که بعداز کلی تلاش وزنگ واس دادن به قفل عزیز تونستیم همدیگه رو ببینیم ......

اینقد شوق داشتم زودتر به رشت برسیم تا دوست گلم رو ببینم .....

وقتی به شهرشون رسیدیم وجودم پر از استرس وشوق بود...

هنوز هم فکر میکنم تو رویا بودم.....

قفل عزیز ممنون که بهم اعتماد کردی...

کلی عکس وخاطره براتون دارم اما نمیدونم همش رو تو یه پست بذارم 

یا نه چون فکر میکنم طولانی شه وخستتون کنم.....

راهنماییم کنید......

فعلا بای....




بعدا نوشت:

راستی بچه ها من دوباره عمه شدم زن داداش کوچکترم حامله ست....

+ نوشته شده در شنبه 20 آبان1391 ساعت 2:38 PM توسط یاس مهربون |


مسافرت....


                            دوستای گلم فردا داریم میریم مسافرت (طرفای شمال)

                                             باهمون دوستی که تو اپ قبلی

                                                   ازش تعریف کردم......

                                     دلم برای همتون حسابی تنگ میشه ......

                                          دعا کنید به سلامتی برگردیم......

                                                خیلی دوستون دارم....

                                                      حلالم کنید...



+ نوشته شده در جمعه 5 آبان1391 ساعت 4:31 AM توسط یاس مهربون |


یکی از بهترین سوپرایز های زندگیم....


دیروز مشغول اشپزی بودم وواسه افطارمون غذا درست میکردم(من وهمسری دهه اول ذی الحجه

رو اگه خدا قبول کنه داریم روزه میگیریم)و همسری هم خواب بود که گوشیش زنگ خورد

وفهمیدم با یکی حرفمیزنه اما متوجه نشدم کی بود...


بعدش دیدم هراسان بلند شد و صدام کردو گفت کجایی ...بعدش دیدم لباسایی رو که از تو بالکن

جمع کرده بودم وبرداشت وبردتو اتاق خواب راستش تعجب کردم با خودم گفتم این موقع کسی

قرار نیست بیاد پس چرا؟؟؟


هیچی نگفتم وبی خیال شدم...

بعد از چند دقیقه دوباره گوشیش زنگ خوردو همین که میخواستم برم از تو اتاق بیارم باشتاب

گفت که خودم میرم وبازم از این کارش تعجب کردم...

فهمیدم صحبت های همسری مشکوکه منم زود فکر میکنم خدای نکرده یه اتفاق بد واسه عزیزام افتاده

ونمیخواد من بفهمم...


خلاصه همین جور که حرف میزد رفت بیرون از خونه وگفت یکی از دوستامه قراره یه چیزی بیاره...

منم که کنجکاو از پنجره نگاه میکردم که دیدم در اوج ناباوری ماشین یکی از دوستای صمیمیش  که

نزدیک 9 ماه بود دبی بودن(اونجا زندگی میکنن)

 

 

و  خانمش که خیلی باهم صمیمی هستیم وحتی از دوری هم اشک میریزیم و

واقعا دوستیمون خالصانه ست بهم گفته بود که پروازمون دوشبه ست...ودیروز هم که شنبه بود..

یکدفعه یاد این حرفش افتادم که بهم گفته بود یه جوری به دیدنت میام که سوپرایز بشی

منم میگفتم تو که ادرس خونه جدیدمنون رو نداری ..

خلاصه حتی صبر نکردم از ماشین پیاده شه ...پنجره رو بستم واز شادی بالا وپایین میپریدم

باور نمیکنید چقدر شاد بودم....

کاملا گیج شده بودم  لباسم مناسب نبود ومیخواستم عوض کنم اما بس که استرس داشتم نمیدونستم

چی بپوشم....



همین که زنگ خونه رو زدن قلبم از جا کنده شد با اینکه میفهمیدم اونه اما بازم هی میگفتم کیه انگار بعد

از اینهمه انتظار کشیدن بازم از روبه رو شدن باهاش واهمه داشتم...

خلاصه در وباز کردم ودیدم بله خودشه همون عزیزی که دلم براش یه ذره شده بودوبعضی وقتها از

درد دوریش اشکام جاری میشد...

ازروی  ناباوری بهش نگاه کردم وهموبغل کردیم واینقد این لحظه برام شیرین بود که تاعمر دارم

از یادم نمیره...


چادرم وپوشیدم وبا همسرش هم سلام کردم ویه لحظه اومدن خونه رو دیدن (اخه اینجا روندیده بودن)

اما عجله داشتن ومیخواستن برن چون تازه از راه رسیده بودن...ومیگفت اومدم که به قولم عمل کنم....



خلاصه همسری با اونا نقشه کشیده بودن و از اومدنشون خبر داشت اما به من چیزی نگفته بود....

حتی بعد از دیدنش بازم مثل بچه ها از سر شوق بالا وپایین میپریدم فقط میخندیدم....

همسری میگفت فکر کنم هیچوت از دیدن کسی اینقدر شاد نشدی...

منم گفتم البته بجز موقع هایی که شما رو میبینم...

 انگاری از یه خواب شیرین بیدار شده بودم وتا شب تو شک بودم...


+ نوشته شده در دوشنبه 1 آبان1391 ساعت 3:36 AM توسط یاس مهربون |


دلم از دست خودم گرفته...


خدایا دلم گرفته .....

اینقدر که سرم داغ میشه ونفسم تنگ....

چرا همه چی اینقدر تغییر میکنه ....

مگه اون نبود که موقع گرفتاری و ناراحتیش فقط به من پناه میاورد

مگه اون نبود که با دیدن من غصه هاش رو از یاد میبرد ....

چرا دیگه باهام درد دل نمیکنه .....

مگه من پشت وپناه دلش نیستم ....

خدایا یعنی وجودم اینقدر بی ارزش شده ......

یعنی بود ونبودم فرق نداره.....

نکنه ازم خسته شده .....

نکنه بهم اعتماد نداره ......

اشکام مثل بارون بهاری یه ریز میباره.....

چشام سوزش داره...

چرا بعد از اینهمه سال وابستگیم کم نمیشه.....چرا اینقد حساسم......

کاش کمکم کنی که بتونم عادتم رو ترک کنم...

بخدا خودت میدونی دست خودم نیست هر چی میخوام بی تفاوت باشم نمیشه....

یکی از زندگی بدون ع.ش.ق.رنج میبره یکی هم مثل من ازع.ش.ق.میناله....

هر چیزی باید حدی داشته باشه....

خدایا من نمیخوام باتو درد دل نکنه میگم بعد از تو غمش رو با من تقسیم کنه .....

مگه توقع زیادی دارم ؟!؟!؟!

خدایا ممنونم به حرفامو گوش میدی ..سبک شدم...




 

                          گاهی دِلَتـْــ از زَنانگی می گيـ ــرَد

                            ميخواهـ ــی كودَكـــــْ باشــ ــی

                                  دُختـ ــر بَچــ ــهـ ای كهـ

         بهـ هَــ ــر بَهـــآنهـ اي بهـ آغوشــ ــی پَنـ ــاهـ مي بَـــــرَد

                           و آسودهـ اشكـــــ می ريــ ــزَد

                                   زَنــــــ كهـ   باشـ ــی


           
بايـ ــَد بُغضـــ ـهاي زيــادي رآ بي صـ ــدا دَفنــــ كُنــ ــی

+ نوشته شده در جمعه 28 مهر1391 ساعت 4:32 AM توسط یاس مهربون |


شور بی پایان...


            اینک دست مقدس حضرت فاطمه علیها السلام ، در دست بی کران 

                                حضرت علی علیه السلام ،

                 حلاوت هلهله فرشتگان را لمس می کند و شور کبریایی

                                    افلاکیان را برمی انگیزد...

                                  

                                  روز ازدواج مبـــارکــباد


 


از یه جایی خوندم...

به مامان بزرگم میگم: بابا و مامانم چجوری آشنا شدن؟
میگه یه روز منو بابابزرگت داشتیم میرفتیم یهو مامانتو دیدیم!
بعدشم دادیمش به بابات!
گفتم از قبل همدیگرو دوست داشتن ینی؟
گفت: چی داشتن ینی ؟!!!!
گفتم هیچی

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1391 ساعت 2:10 AM توسط یاس مهربون |


یاس قالی باف...

 

سلام به دوستای  عزیزی که دل کندن ازتون سخته ویه جورای غیر ممکن....

تو این چند وقت  که نبودم حسابی دلتنگتون شدم وهمیشه بیادتون بودم ...

 یه مدت که حسابی سرم شلوغ بود وکلی عروسی داشتیم وبهم خوش گدشت ..

دو تا از دوستای صمیمیم ازدواج کردن که یکیشون بخاطر شغل همسرش از ما دور شد

ورفت دبی زندگی کنه....

یکی از برادر زاده های همسری ازدواج کرد..

همون داداش همسرم که واسه عقدش رفته بودیم اصفهان هم یه جشن کوچیک دیگه اینجا گرفتن

والان رفتن تهران که برن ایرلند...

 خلاصه کلی  از نت دور شدم و دیگه  دستم به نوشتن نمیرفت اینقد فکر میکردم

که چه بنویسم اما هیچی به ذهنم نمیرسید...

ازدوستایی که بهم سر زدن واحوالم رو پرسیدن واقعا ممنونم..

اما بعضی ها انگاری فراموشم کردن ولی اشکال نداره ایشاا... هر جایی هستن خوش باشن....

شاید بعضی هاتون تو پروفایم خونده باشین که رشته ی تحصیلیم طراحی وبافت فرش بوده...

 چند وقته تو فکر این بودم که عکس تابلو فرشی که به مناسبت تولد همسری 

 بهش هدیه دادم روبراتون  بزارم...

                               

عکس رو به دلایلی تو ادامه مطلب میزارم وهر کسی دوست داشت  رمز ومیدم....

امیدوارم از این به بعد دوباره مثل قبل بتونم  بهتون سر بزنم...

خیلی دوستون دارم...

راستی بچه ها از گلابتون خبری ندارین خیلی نگرانشم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1391 ساعت 2:19 PM توسط یاس مهربون |


بغض عشق...

                   

                      خدایا بعضی وقتها واقعا احساس تلخ تنهایی عذابم میده........

                                             

  از این همه فکر.......

             از این همه سوال......

                            سرم داغ میشه.........

                                          قلبم میگیره..........

                                                   بغض خفم میکنه .......

                                                            اشکام صورتم رو میسوزونه.............




                             خدایا من خالصانه عاشقم ........

                                       بی اعتنایی حق من نیست........




بعدا نوشت...

امروز سالگردفوت مادربزگ عزیزمه.....

خدا رحمتت کنه......

هنوز هم پروازت را باور ندارم......مهربانم

خیلی دلتنگتم.....دلتنگ محبتت......

دلتنگ وجودت......دستهای چروکیده اما لطیفت!!!!

وقتی کنارت میخوابیدم دستم و تو دستات میگرفتی واروم میشدی......

اگه یه روز منو نمیدیدی گله میکردی چرا نیومدی پیشم.......

همیشه از اینکه نوه ت (من)عروس داداشت شده بودم شاد بودی......

چقد تو تنهایی شعرای قشنگی میساختی وبرامون میخوندی......

قبلا هرشب به خوابم میومدی اما چند وقتیه کم میبینمت.....

شاید از بی وفایی خودمه.....

خیلی دوست دارم.......



+ نوشته شده در جمعه 3 شهریور1391 ساعت 5:44 PM توسط یاس مهربون |


دلنوشته های عزیزدل واسه یاس مهربون...(1)

                                    تقدیم به گل همیشه نازم یاس مهربونم

 

به نام یگانه معبودی که نامش خداست

سلامی به لطافت گلهای بهاری

به زیبایی باغچه های پر از گل

وبه شادی بچه های کوچک

و به مهربانی پدربزرگ ومادربزگ های عزیز

 

    

 

دلنوشته های همسری در ادامه مطلب.....

هر کی رمزو خواست بگه.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1391 ساعت 4:27 AM توسط یاس مهربون |


نمیدونم....

            

                   

                                 

               هرکاری می کنم که کلمات را به دام بی اندازم تا بتوانم

                                           چیزی بنویسم ،  

                                            نمی توانم ....                               

                                       اصلا دستم به نوشتن

                                            نمی رود ...

 

 

همسری میگه میخوام تو یکی از پستها از احساسم نسبت به تو بنویسم .....

چند روز قبل نصف دلنوشته هاش رو نوشت اما هنوز بقیه اش رو ننوشته.....

بی صبرانه منتظر خوندن نوشته هاشم .......

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1391 ساعت 6:18 AM توسط یاس مهربون |


شب قدر است ومن قدری ندانم


ای دعا از من اجابت هم ز تو...

بارالها! ...


به ناتوانی خود معترفم و اینکه رفیقِ نااهلِ خویشتنِ خویش بوده‏ ام...

روزی، یوسفِ جان را به رسم امانت، در کالبدم دمیدی و

اکنون به چاهِ نفسِ خود چنان گرفتارم ...

که هیچ اراده‏ ای جز مشیّت تو، توان رهایی ‏ام را ندارد...

تنها امیدم به مطلع‏الفجر است،..

تا کاروان شب‏های قدر تو، دَلوی در بیابانِ جانم بفرستد و

ذلت مرا به عزتت مبدل کند که:


                  «اِنّک تُعِزُّ مَن تَشاء و تُذِلُّ من تَشاء».

 



التماس دعا...

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1391 ساعت 6:29 AM توسط یاس مهربون |


دل بی قرارم.......

 

          درونم غوغاست.......

                                            ساده میشکنم با یک تلنگر......   

                                            اینگونه نبودم....                   

                                                  شدم....

 

 

                   

 

                          دلم گرفت ای هم نفس 

                                         پرم شکست تو اين قفس

                         تو اين غبار . تو اين سكوت

                                          چه بي صدا . نفس نفس

                          

                           ازاین نامهربونی ها

                                          دارم از غصه میمیرم

                           رفيق روز تنهايي

                                          يه روز دستاتو مي گيرم

                         

                           تو اين شب گريه مي توني

                                            پناه هق هقم باشي

                           تو اي همزاد همخونه

                                     چي ميشه عاشقم باشي؟

                               

                            دوباره من دوباره تو

                                       دوباره عشق . دوباره ما

                         دو هم نفس . دو هم زبون

                                        دو همسفر دوهمصدا

                            

                             تو اي پايان تنهايي

                                                 پناه آخر من باش

                            تو اين شب مرگي پاييز .

                                                 بهار باور من باش

                       

                            بذار با مشرق چشمات

                                              شبم روشنترين باشه

                           ميخوام آيينه خونه

                                          با چشمات همنشين باشه

                           

                         دلم گرفت اي هم نفس

                                            پرم شکست تو اين قفس

                            تو اين غبار . تو اين سکوت

                                             چه بي صدا . نفس نفس

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1391 ساعت 4:37 PM توسط یاس مهربون |


ماه خدا.....

 

سلام دوستای گلم....

خوبید؟نماز روزه هاتون قبول........

سر سفره ی افطار مارو فراموش نکنیدا....

 دوستای گلم باید قدر سلامتیمون رو بدونیم وخدا رو شاکر باشیم بخاطر این نعمت بزرگ........

 تو رو خدا همه ی مریضا رو دعا کنید ........

خدایا از ته قلبم ازت میخوام که مامانم رو شفا بدی تا بتونه مهمونت بشه.....

خودت که میدونی با این که چند ساله دکتر روزه رو براش منع کرده

اما باهر جون کندنیه روزه ش رو میگیره....

خدایا قند خونش رو تنظیم کن تا اینقد غصه نخوره.....

ما هرشب خونه ی یکی از فامیلا جلسه ی ختم قران داریم ......

امسال تصمیم گرفتم ۲ تا ختم کنم .....

یکیش رو مختص امام زمان قرار دادم......

انشاا... عمری باشه وبتونم تمومش کنم......

 

                  

خدایا ازت ممنونم .........

یه بار دیگه هم لیاقت اینو داشتم که مهمون خونت باشم..........

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1391 ساعت 4:10 AM توسط یاس مهربون |


خدایا حکمتت رو باور دارم اماحرفهای مردم.....

  

خدایا دیگه خسته ام......

از حرفهای پر از طعنه ی بعضی ها.....

خدایا از تو گلایه ای نسیت هیچی واسم کم نزاشتی....

اما این مردم نمیزارند روحیه ام شاد شه وهمه ی اتفاق های بد رو از یاد ببرم.....

 

واقعا بهم صبر وطاقت دادی ...

چون فکر میکردم همه ی روزام عین روز اولی باشه که نیمه ی وجودم رو

از دست دادم.....

 

روز اول دق کردم ...

فکر کردم زندگیم تمومه.....

شادی هام تمومه ......

 

اما دیدم نه خدا یه کس دیگه ست......

خدایا اما حرفهای این مردم وچیکار کنم .....

یعنی کسی وجد نداره حقیقتا درکم کنه.....

 

دلم نمیخواد زیاد کسی رو ببینم چون هر دفعه یکی پیدا میشه

که حرفای تلخی بهم بزنه.....

نمیدونم از روی دلسوزیه...

ترحمه....یا...

 

 

     

 

یکی میگه  بس که از خودت مواظبت نکردی بچه ات نموند...

یکی میگه ارزشش رو داشت بری اصفهان بخاطر جشن عقدی برادر شوهرت

که توراه این اتفاق برای بچه ات بیفته.......

یکی  بچه ی عزیزم رو خدا میدونه با چه کسی مقایسه میکنه

که قلبم رو میسوزونه....

یکی میگه روزیت نبوده....

یکی میگه زود سر پا شدیا....

 

یکی از سوال ها یی که چند نفر ازم پرسیدن

ومنم هر دفعه جیگرم اتیش گرفت این بود که میگفتند....

 

اصلا ناراحت شدی بچه ات رو از دست دادی؟!؟...

یعنی واقعا برات سخته؟!؟...

بچه ی2ماهه که هنوز چیزی نیست!!!...

 

اما نمیدونستند که همین بچه ی 2ماهه چقدر برام ارزش داشت.....

چقدر بهش عادت کرده بودم ......

چقدر تو تنهاییهام باهاش حرف میزدم.....

چقدر قربون صدقه ش میرفتم....

چقد شبا دستم روی شکمم میزاشتم وبرای سلامتیش ایه الکرسی میخوندم

وبهش شب بخیر میگفتم .....

چقدر به جنسیتش فکر میکردم اخر هم نفهمیدم چی بود؟!؟

 


 

مطمئنم هنوز لیاقت مادر شدن رو نداشتم....

بچه ی سالم وصالح نعمتیه که خدا به هرکسی نمیده....

همش حرف اون دکتر سنگ دل تو گوشم میپیچه که خیلی ریلکس وبی رحمانه

بهم گفت:


خانم جنین کاملا کنده شده وپشت اون مقدار زیادی خون جمع شده

وهمین امشب باید ک.و.ر.ت.ا.ژبشی...


نمیخواستم باور کنم .....

باخودم میگفتم یعنی بیدارم.....

یعنی واقعا همه چی تموم شد...

دنیا رو سرم خراب شده بود اون دکتر سنگ دل هم همینجور به حرفاش ادامه میداد...

 

هزار جور فکرتوی ذهن پریشونم بود.....

همه چی عین یک رویا بود.....

واقعا توی بد موقعیتی قرار گرفته بودم.....

 

ما به حساب خودمون رفته بودیم عروسی اما واسه من به عزا تبدیل شد...

توی راه برگشت به خونه سرم سنگینی میکرد دهنم خشک خشک شده بود

همش به همسرم میگفتم حالا چیکار کنیم؟!؟

اونم حالش بهتر از من نبود هر 2پاک گیج  شده بودیم.....

 

توی خونه چشن میگرفتند وتودل من عزا...

همین که رسیدیم خونه پریدم اغوش مادرم وگریه کردم....

دیگه هیچی برام مهم نبود نه عروس ودامادی که میرقصیدن ونه تمام نگاههایی

 که با زجه های من خیره شده بودن...

 

 

     

 

منو به زور بلند کردن توی اتاق بردن

بلند بلند حرفای دکتر وتکرار میکردم وگریه میکردم.....

بقیه هم با نگاههای پر از اشک  بهم زل زده بودن.....

خلاصه 2روزاول که اصفان بودیم وبا دکتر وبیمارستان گذروندم ....

 

دیگه از حال وهوام توی بیمارستان نمیگم ...

از زجر هایی که کشیدم......

چون واقعا با یاد اوریش قلبم میشکنه....

به لطف خدای مهربون روزسوم حالم بهتر شد

وتونستم توی جشن اصلیشون که تو تالار بود شرکت کنم......

 

سالهای قبل 15 شعبان رو چجوری میگذروندم امسال چی شد!!!!!!!

توی خیابونها پر بود از صدای چشن وشادی به مناسبت ولادت اقای مهربونم ....

با تموم دردی که داشتم رفتم تو خیابون اشک میریختم

واز امام زمان کمک میخواستم ....

 

یه لیوان دوغ نذری رو به نیت شفا خوردم.....

واقعا هم معجزه هایی برام اتفاق افتاد که باور کردنش سخت بود....

امام مهربونم با اینکه لیاقت محبتش نبودم بهم نظر کرد....

 

یا صاحب الزمان مدیونتم....

اقا جان شرمندتم....

 

خلاصه به هر سختی بود این مسافرت تلخ رو گذروندم....

ازبعضی چیزا زده شدم...مثل:اصفهان....مسافرت.....دکتر زنان.....و...

 

            

 

دوستای گلم واقعا شرمندتونم چون با حرفام خستتون کردم......

واقعا این حرفا روی دلم سنگینی میکرد....

خدا رو شکر شماهستید که به درد ودلام گوش بدید....

خواهش میکنم برام دعا کنید هر چه زودتر همه ی این اتفاقها از یادم بره....

 بخاطر کامنتهای پر از محبتتون واحساس همدردیتون ممنونم....

 

                         

 

                            قرار نبود چشمای من خیس بشه....
                               

                                       قرار نبود هر چی قرار نیست بشه...
                                              

                          قرار نبود دیدنت ارزوم شه....
 

                                       قرار نبود که اینجوری تموم شه....

+ نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1391 ساعت 2:12 PM توسط یاس مهربون |